شناسه: 268041

عشق به جهاد

راوی غلامعلی محمد آبادی : آن روز علیرضا با چشمانی گریان به مغازه آمد و گفت: بابا چرا اینها مرا به جبهه نمی برند. بیا باهم با غرور برویم. شاید بتوانی آنها را راضی کنی. علیرضا یک موتور گازی داشت و مرا سوار کرد و به راه افتادیم. در پادگان با مسئول اعزام نیرو صحبت کردیم و با رضایت نامه ای که من دادم قرار شد که علیرضا به عنوان امدادگر آموزشهای لازم را ببیند و بعد به جبهه اعزام شود. بعد از 45 روز او را به جبهه اعزام کردند. روز اعزام هر چه منتظر شدیم که اتوبوس آنها بیاید و فرزندم را ببینم و با او خداحافظی کنم نشد. چون قرار بود که آنها را با اتوبوس به مشهد ببرند. بعد از آنجا بوسیله قطار به تهران و جبهه های غرب اعزام کنند و چون شبانه آنها را برده بودند من و مادرش موفق به آخرین وداع با فرزند خویش نشدیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه