شناسه: 270492

خاطرات جنگي

راوی میرزا محمد کبیری شاه آباد: من وقتی در جبهه حاج نوروزی را دیدم سراغ برادر حسن مجیدی را از ایشان گرفتم : او گفت : حسن مجیدی هفته ای یک مرتبه از تیپ می آمد و با هم به دیدار دیگر برادران آشنا می رفتیم اما دو هفته ای است که خبری از او ندارم. در پی این قضیه به همراه نوروزی به دیدار دیگر دوستان رفتیم و سراغ آقای مجیدی را از آنها گرفتیم گفتند: برادر مجیدی همراه یکی دیگر از برادران مجروح شده آنها را به مشهد برده اند . پس از دیدار به همراه نوروزی به گردان خودمان برگشتیم فردای همان روز از اورژانس مرا خواستند . من گفتم هنوز دو روز که به خط آمده ام چرا عوض شوم ؟ گفتند : فرمانده گفتند به اورژانس بروی . پس از رسیدن به اورژانس با دیدن برادر علی قاسمی فهمیدم که ایشان مرا خواسته است . پس از اینکه برادر علی قاسمی مرخصی گرفت به مشهد رفت به فرمانده گفتم : اجازه بدهید تا من به خط بر گردم سر پر ست گفت : فعلا وسلیه نداریم من اصرار کردم که پیاده می روم پس از کسب موافقت فرمانده پیاده بسوی خط مقدم را ه افتادم . در راه به این فکر افتادم که به دیدار آشنا و دوستان هم محلی در گردان سیف ا.. بروم هنگامیکه رسیدم برادران مشغول خوردن صبحانه بودند به من نیز تعارف کردند . گفتم : میل ندارم . همینطور که در کنار برادران نشسته بودم و سنگرشان را تماشا می کردم چشمم افتاد به جعبه مهمات کنار سنگر که روی آن نوشته بودند شهید حسن مجیدی به برادران گفتم : حسن طوری شده ؟ گفتند : نه . پرسیدم : پس چرا بغل جعبه مهمات اینطور نوشته اید؟ دیدم به یکدیگر نگاه کردند فهمیدم که حسن مجیدی شهید شده است . دیگر نتواستم گریه ام را نگه دارم. سپس پرسیدم : چطور و کجا شهید شد ؟ گفتند : آمده بود اینجا تا از ما خبر بگیرد موج خمپاره او را شهید کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه