قدرشناسی
هنگامی که برای پسرم به خواستگاری رفتیم ، پدر عروس پیشنهاد کرد دخترش و احمد به اتاق دیگری بروند و کم با هم صحبت کنند. هنگامی که ازاتاق برگشتند ، لبخند بر لبان احمد بود متوجه شدم که همدیگر را پسندیده اند و به تفاهم رسیده اند . درخانه از احمد پرسیدم مادر چه گفتی؟ گفت : مادر به عروس گفتم : من دوست دارم شهید شوم اگرخداوند خواست و من شهید شدم شما نباید ناراحت شوید بعد گفتم : شما برای ازدواج چه نیاز دارید ؟ گفت: چیزی نمی خواهم یک قرآن کافی است .
ثبت دیدگاه