شناسه: 271180

تعاون و همکاری

در اوایل جنگ یک روز تعدادی از همکاران برای گرفتن سرباز فراری ها به روستای سست(اسفراین)رفته بودند در آنجا گروهی از اراذل و اوباش روستا به آنها حمله کرده و کتکشان می زنند وقتی این خبر به گوش آقای قنبری رسید ایشان بلافاصله بچه ها را فراخوانی کردند و گفتند: باید همین امشب به داخل روستای سست برویم و این اراذل واوباش را دستگیر کنیم.بالاخره همان شب به روستا رفتیم و با درگیری مختصری تعدادی از آنها دستگیر شدند و بقیه نیز پا به فرار گذاشتند و نگذاشتیم به حال خود بمانند تا هر کار دلشان خواست بکنند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه