لحظه و نحوه شهادت
به روایت از خدیجه شوری : یکی از دوستانش برای من نقل میکرد. یک روز صبح وقتی از سنگر بیرون آمدم محمدرضا را در حال وضو گرفتن دیدم که شانهای در دستش بود و موهایش را یکسره شانه میکرد و خودش را در آینه نگاه میکرد به ایشان گفتم: این چه کارهایی است که انجام میدهی در بیابان این همه گرد وخاک و باد موهایت را خراب میکند. انگار میخواهی به مهمانی بروی به من گفت: جایی که میخواهم بروم از میهمانی هم بهتر برایم خوش میگذرد و گفتم کجا میخواهی بروی؟ گفت: میخواهم شهید بشوم.چند دقیقه بعد جهت پست نگهبانی به سنگر میرود که خمپاره در جلوی او فرود میآید و ترکش خمپاره به قلب مهربان ایشان اصابت میکند و سریعاً ایشان را به بیمارستان انتقال میدهند. در بین راه به درجهی رفیع شهادت نائل میگردد.وقتی جنازهاش را به روستا آوردند، ترکش خمپاره به قلبش خورده بود و یک دستش هم قطع شده بود که دست دیگرش را هم روی سینهاش گذاشته بودند و به حالت دست به سینه ایشان را به خاک سپردیم.
ثبت دیدگاه