پیش بینی شهادت
به روایت از خدیجه شوری : شبی که آموزشی فرزندم محمدرضا به اتمام رسیده بود از بجنورد به خانه آمد. دو شب پهلوی ما بود، یک شب در کنار من نشست و به من گفت: این بار آخری است که کنار شما نشستهام به او گفتم این حرفها را نزن که ناراحت میشوم. گفت: باید افتخار بکنید که فرزندتان در راه خدا و دفاع از ناموس شهید میشود. گفت: موقعی که جنازهام را میآورند و در بین راه شعار میدهند این گل پرپر از کجا آمده- از سفر کرببلا آمده. صبح که خواست برود به من گفت: در سوگ من ننشینید و لباس سیاه بر تن نکنید. به ایشان گفتم من هم با شما به مشهد میآیم، گفت: شما نیایید اگر بابا میخواهد بیاید میتواند با من تا مشهد بیاید.وقتی رفت چند ساعت بعد راه افتادم و رفتم به قائن آنها را در پایگاه مقاومت بسیج سازماندهی میکردند به آنها گفتم: پسرم محمدرضا قاسمزاده را کار دارم. گفتند: در حال نوشتن وصیتنامهاش است. وقتی بیرون آمد و گفت: مادر جان چرا اینجا آمدهاید، گفتم: آمدهام شما را ببینم، موقعی که با او خداحافظی کردم و ایشان به من نگاه میکرد و گفت: مادر جان دیگر بر نمیگردم. تا میتوانی مرا نگاه کن که دیگر مرا نمیبینی.بعد ایشان را بدرقه کردم و سوار ماشین شد و عازم مشهد گردیدند که از آنجا به پابوس حضرت امام رضا (ع) رفتند و یکی از همرزمانش برایم نقل میکرد که چهرهای ایشان اینقدر نورانی و شاداب شده بود که بچهها همه به ایشان میگفتند شما شهید میشوید. بعد از چهل روز برایم خبر شهادتش را آوردند.
ثبت دیدگاه