خاطره شماره 5 - شهید رضا فراهانی
یادم است یک روز مشغول شستن ظرفها بودم که رضا وارد منزل شد و از راه آمد و در حالی که خسته بود به آشپزخانه آمد و گفت: شما بروید بنشینید من خودم این ظرفها را می شویم هر چه گفتم نه این وظیفه من است قبول نکرد .بالاخره ظرفها را از من گرفت و شست .
ثبت دیدگاه