شناسه: 273143

خاطره شماره 5 - شهید رضا فراهانی

یادم است یک روز مشغول شستن ظرفها بودم که رضا وارد منزل شد و از راه آمد و در حالی که خسته بود به آشپزخانه آمد و گفت: شما بروید بنشینید من خودم این ظرفها را می شویم هر چه گفتم نه این وظیفه من است قبول نکرد .بالاخره ظرفها را از من گرفت و شست .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه