خاطره شماره 6 - شهید رضا فراهانی
در دوران انقلاب در یکی از شبها ی حکومت نظامی در کنار منزل آیت ا.. شیرازی که فوت کرده اند تیراندازی می شود . رضا هم درآنجا بوده وموقع درگیری پشت ماشین پنهان می شود براثر تیراندازی یک نفر تیر می خورد .رضا او را بغل می کند و به بیمارستان امام رضا (ع) می رساند . به بیمارستان که می رسد به علت اصابت تیر به مغزش همانجا روی دست رضا به شهادت می رسد . آخر شب بود که به ما خبر دادند رضا در بیمارستان است ما هم سریع نصف شب خود را به بیمارستان امام رضا (ع) رساندیم . بیمارستان خیلی شلوغ بود به بیمارستان که رسیدیم رضا را همراه دو نفر دیگر دیدیم که از بیمارستان می آید . جلو رفتم و گفتم : مادر جان اینجا چه می کنی ؟ رضا گفت : شما برای من ناراحتی من طوری نشدم بیا برویم اینجا ببین چه خبر است . چقدر انسانهای بی گناه را کشته اند دست مرا گرفت و به داخل بیمارستان برد و گفت :ببین با اینها چه کار کرده اند شما دلت برای من نسوزد برای اینها بسوزد.
ثبت دیدگاه