شناسه: 273149

خاطره شماره 11 - شهید رضا فراهانی

شبی که رضا می خواست به جبهه برود بعضی دانش آموزان تایباد را به خانه آورده بود واز آنها با شیرینی پذیرایی می کرد آن موقع متوجه نشدیم که این شیرینیها برای چه منظوری است بعد از اینکه فردای آن روز به جبهه رفت و بعد از مدتی به فیض شهادت نائل شد مادر یکی از دوستانش به خانه ما آمد و در حالی که گریه می کرد گفت : رضا قبل از اینکه به جبهه برود برای ما شیرینی آورد و ازما خداحافظی کرد وقتی از رضا پرسیدم این شیرینیها برای چیست ؟ درحالی که لبخندی بر چهره داشت گفت : شیرینی عروسی ام است حالا می فهمم که شیرینی آن شب به چه منظور بوده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه