خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
بعد از اینکه رضا شهید شد، و دوست داشتم بدانم او در چه جایی است. دلم خیلی برای او تنگ شده بود. آن شب خواب دیدم در باغ بزرگی هستم. و رضا هم در آنجا در حال دویدن است. من برای اینکه به او برسم پشت سر او دویدم. ولی او برگشت و گفت: دنبال من نیا. این جا جای تو نیست. دوستان من آنجا منتظرم هستند. شما را آنجا راه نمی دهند. به او گفتم: الاقل تو دست مرا بگیر و ببر. گفت: برای شما هنوز زود است. اینجا جای شما نیست. من با خودم فکر کردم حتماً من خیلی گناهکار هستم که نمی توانم به آنجا وارد شوم. به او گفتم: می خواهم از زبان خودت بشنوم، شهدا کجا هستند. چون شنیده ام شهدا در مکان خوبی در حال زندگی و روزی خوردن از نعمتهای الهی هستند. حال می خواهم از زبان خودت بشنوم و بفهمم این حرفها واقعیت دارد یا نه، و مطمئن شوم که جای تو خوب و راحت است. رضا گفت: من و دوستانم همه اینجا هستیم. اینجا باغ بزرگ و باصفایی که در آن زندگی می کنیم. الان هم من را صدا کردند و باید به آنجا بروم. و شما هم نمی توانی به دنبال من بیایی.
ثبت دیدگاه