شناسه: 273163

فعاليتهاي مذهبي

یک روز که من در حال خیاطی کردن بودم رضا یک پارچه سفیدی آورد. گفتم: این پارچه برای چیست؟ گفت: برای خودم است. گفتم: می خواهی برایت لباس بدوزم؟ گفت: نه، لباس که نمی شود گفت، ولی از لباس راحتر است و زودتر دوخته می شود می خواهم برایم کفن درست کنی. باشنیدن این حرف خیلی ناراحت شدم و بغض گلویم را گرفت و شروع کردم به گریه کردن. او پرسیدم: کفن را برای چه می خواهی؟ گفت: برای راهپیمایی می خواهم. چون من و چند نفر از دوستانم در ردیف اول صفحهای راهپیمایی هستیم حتماً باید کفن داشته باشیم. و بعد گفت: هنوز که مادر از حرم نیامده است آن را بدوز چون او از این موضوع ناراحت می شود و من هم سریع آن را برایش دوختم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه