شناسه: 273165

خاطره شماره 27 - شهید رضا فراهانی

رضا اکثر روزها را روزه می گرفت بدون اینکه به ما چیزی بگوید یک روز مادرش از اینکه رضا در خانه غذا نمی خورد عصبانی شد و گفت : رضا تو در این خانه بزرگ شدی حالا چه شده که نان این خانه را نمی خوری؟ رضا وقتی دید مادرش ناراحت شده است گفت : مادر جان من روزه هستم برای همین غذا نمی خورم گفتم : پس چرا این موضوع را به من نگفتی ؟ گفت : چون می ترسیدم شما به همه بگویی .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه