شناسه: 273168

خاطره شماره 30 - شهید رضا فراهانی

بعد از اینکه خبر شهادت رضا را آوردند برای دیدنش به بیمارستان امام رضا (ع) رفتیم به آنجا که رسیدیم اطرافیان با دیدن پیکر رضا داد وفریاد کردند مخصوصاً خواهرش خیلی گریه می کرد به آنها گفتم : سر و صدا نکنید و بگذارید من فرزندم را خوب نگاه کنم و چون صورت او مقداری کبود شده بود و به خوبی نمی شد او را شناسایی کنم گفتم : این فرزند من نیست تا اینکه این حرف را زدم یک لحظه لبهایش تکان خورد طوری که احساس می شد لبخند می زند احساس کردم رضا به من می گوید: مادر من هستم . نمی توانستم باورکنم فرزندم را از دست داده ام و در حالی که در شک و تردید بودم با صدای بلند شروع به گریه کردن نمودم جلوی مرا گرفتند و نگذاشتند دیگر او را ببینم . جنازه را به تایباد بردند در آنجا گفتم : من باید او را ببینم این دفعه خوب به او نگاه می کنم وبا دیدن پیراهنش متوجه شدم او خودش است شروع کردم به بوسیدن رضا . او بوی عطر خاصی می داد و این آخرین باری بود که او را دیدم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه