شناسه: 273477

شرمندۀ خانوادۀ شهدا

به نقل از پدر شهید: زماني که از جبهه مي‌آمد، کم مي‌شد مرخصي‌اش به يک هفته برسد. طاقت نمي‌آورد و بعد از سه چهار روز بر مي‌گشت. در اين فرصت محدود هم بيکار نمي‌نشست. از اوقاتش براي ديدار مجروحان، تهيۀ وسايلي براي جبهه و رزمندگان و فعاليت‌هاي ديگر استفاده مي‌کرد.
شبي دير به خانه آمد. ماجرا را جويا شدم.
گفت: «به گلزار شهدا رفته بودم.»
گفتم: «چرا بعد از ظهر نرفتيد تا به شب نخوريد؟»
جواب داد که خودم خواستم اين موقع بروم. از خانوادۀ شهدا خجالت مي‌کشم. فرزندان آنها شهيد شده‌اند ولي من هنوز زنده‌ام.
گفتم: «اين حرف‌ها چيست؟ مگر قرار است همه شهيد بشوند. پس چه کسي اين انقلاب را نگه دارد؟ شماهايي که به جبهه مي‌رويد بايد از اين انقلاب حمايت کنيد.»
گفت: «ولي به هر حال من نزد پدر و مادر شهدا خجالت مي‌کشم.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه