اولين اعزام
راوی صغری غنی آبادی: یادم هست مشغول کاری بودم که فرزندم محمد حسن با عجله آمد پیش من و گفت :مادر جان در جبهه ها ندای (هل من ناصر ینصرنی ) به گوش می رسد . چطور می شود که به جبهه نرویم باید من به جبهه بروم . به ایشان گفتم :من راضی هستم که به جبهه بروی برو از پدرت هم اجازه بگیر و برو .ولی ایشان تصمیم خودش را گرفته بود و بدون خداحافظی و بدون اجازه ی پدرش به جبهه رفت.
ثبت دیدگاه