عشق به جهاد
راوی محمد رضا سلیمانی: شب عملیات را به یاد می آورم که طی هماهنگی قبلی تشریح دلخواه عملیات در قرارگاه تاکتیکی انجام گرفت و قرار شد گردان دو که ما نیز در آن حضور داشتیم از سمت چپ به خط دشمن حمله کند. و قرار بود تا ساعت 10/30 به فاصله هفت کیلومتر پیشروی داشته باشیم و بعد از آن دو تا گردان از روبروی دشمن به خط بزنند و به ما ملحق گردند ما که در گردان حر بودیم بنا به مأموریت از پیش تعیین شده انجام وظیفه کردیم ولی متأسفانه دو گردانی که قرار بود به ما ملحق شوند با میدان مین برخورد کرده بودند و نتوانستند به گردان ما برسند. وقتی دشمن متوجه شد از روبرو خطری آنها را تهدید نمی کند با تانک و نفربر شروع به تک کرد شب بود و من همین قدر حضور ذهن دارم که شهید محمد غرویان یک شلوار کردی پوشیده بود و پا به پای من قدم برمی داشت و مهماتهای عراقی ها را جمع آوری می کرد و بین نیروهای گردان تقسیم می نمود تا بچه ها بدون مهمات نمانند. یک عدد چهار لول ضد هوایی متعلق به دشمن روی خاکریز مستقر بود که چند تا از برادران به وسیله آن به شهادت رسیده بودندمن به شهید محمد غرویان گفتم محمد جان این چهار لول همه گردان را متلاشی می کند چکار کنیم گفت محمدرضا آرپی جی که نداریم باید سینه خیز تا نزدیکش برویم و آن را از کار بیاندازیم حرف معقولی بود که ایشان پیشنهاد نمودند فقط چند نفری در خط مانده بودیم بقیه به عللی یا مجروح شده بودند و یا شهید معمولاً در زمان جنگ اگر رزمنده ای شهید یا مجروح می شد فرد دیگری مسئولیت وی را به عهده می گرفت و چون فرمانده گروهان ما مجروح شده بود و من به عنوان جانشین گروهان بودم لذا مسئول گروهانی را از خط مقدم به عهده گرفتم روی همین اصل به شهید غرویان گفتم محمد جان شما همین جا بمان اگر این چهار لول سقوط کرد که می آیید جلو و گرنه همین چند نفر وقتی هوا روشن شد برمی گردید عقب. نکته اصلی که مورد نظر بنده است و برای بیان آن چند صفحه سیاه شده است این است که وقتی بنده این حرف را به ایشان گفتم بدون نختیار شروع به گریه کرد و گفت اگر قبول کنی می خواهم حرفی بزنم بسم ا... دستش را به گردنم انداخت و گفت از نیشابور باهم بودیم و تا آخر هم بایستی باهم باشیم دو نفرمان برای از کار انداختن و متوقف کردن چهار لول می رویم و من هم نتوانستم چیزی بگویم. حرکت کردیم وقتی به چهارمتری چهار لول رسیدیم هر دومان نارنجک را از ضامن خارج کردیم و به طرف چهار لول پرتاب کردیم و به این صورت چهار لول سقوط کرد و بعد از سقوط چهار لول دست چپ من تیر خورد و در این زمان هوا هم کمی روشن شده بود. محمد رو به من کرد و گفت چی شده محمد رضا گفتم زخمی شدم وقتی بلند شد چیفه خودش را به دستم بندد یک دفعه از حدود دو یا سه متری یک نفر عراقی به نشانه تسلیم دستهایش را بالای سرش برده و به ما نزدیک می شد. محمد رفت اسلحه عراقی را برداشت و گفت محمدرضا اسلحه گیر کرده و کار نمی کند معجزه بود که همان فشنگ اول اسلحه اش گیر کرده بود و گرنه ما همین جا کارمان تمام بود. خلاصه چیفه خودش را به دستم بست و مرا به پشت عراقی داد و گفت حدود صد متری که آمدیم یک پی ام پی از نیروهای خودمان که مهمات آورده بود ما سوار کرد من و محمد همدیگر را بوسیدیم و ایشان گفت: من یک دوری می زنم بعد می آیم شما زودتر بروید که عراقی ها دور نزنند ولی متأسفانه عراقی ها دور زده و محمد غرویان را به شهادت رساندند.
ثبت دیدگاه