امدادهای غیبی
در یکی از عملیات ها من به عنوان آرپی جی زن انجام وظیفه می کردم. آقای عظیمی مجاور فرمانده مان بود. در نیمه های عملیات ایشان سنگری را به من نشان داد که تعدادی آنتن بی سیم به چشم می خورد. ایشان گفت: آن سنگر را می بینی. به احتمال زیاد سنگر فرماندهی شان است. به آن طرف خاکریز برو و آن را با آر پی جی منهدم کن. به اتفاق دو نفر از بچه ها به آن طرف خاکریز رفتیم. وقتی سنگر را هدف قرار داده بودم و می خواستم آن را بزنم، خمپارة شصتی در نزدیک ما به زمین خورد و یکی از بچه ها به شهادت رسید و خودم هم بر اثر ترکش و موج انفجار از ناحیة ریه مجروح شدم و مرتب خون بالا می آوردم. به شخص دیگری که همراه من بود گفتم: آرپی جی را بردار و شلیک کن. گفت من در این زمینه تخصصی ندارم و تا به حال کار نکرده ام. آقای عظیمی دستور داد به عقب برگردید. چون یکی از عراقی ها را اسیر کرده بودیم. آن شخصی که سالم بود سریع با آن اسیر به عقب رفت و من تنها ماندم. به علت خون ریزی که داشتم ضعف شدیدی به من دست داده بود. با هر زحمتی بود حدود هفت یا هشت متر خودم را عقب کشاندم و نزدیک خاکریز شدم. به علت ضعف شدید نتوانستم حرکت کنم. در یک لحظه دیدم شخصی دستم را گرفت و کمکم کرد. وقتی نگاه کردم دیدم آقای عظیمی است. نقطه ای که من در آن قرار گرفته بودم، در تیررس مستقیم دشمن قرار داشت و کمک آقای عظیمی به من، واقعاً از جان گذشتگی ایشان بود. وقتی به پشت خاکریز رسیدم ایشان به من گفت: آقای دهقان می توانی برای بچه خا مهمات پر کنی؟ گفتم: بله. ایشان متوجه نشده بود، من از ناحیة ریه مجروح شده ام و خون بالا می آورم. نشستم تا مهمات را حاضر کنم، در همین لحظه ایشان دید من خون بالا می آورم و از لحاظ تنفس مشکل دارم. گفت: یا برو توی سنگر استراحت کن تا آمبولانس بیاید، یا هم اگر می توانی خودت را به عقب برسان. به هر زحمت بود خودم را به عقب رساندم.
ثبت دیدگاه