خواب و رویای دیگران در موردد شهید
بعد از شهادت فرزندم: یک شب خواب دیدم با چند نفر در خانه نشسته ایم و صحبت می کنیم. ناگهان چشمم به احمد آقا افتاد که آمد. در چهار چوب در که قرار گرفت، ایستاد و گفت: مادر، مادر، گفتم: بله . گفت: بیا می خواهم جایم را نشانت بدهم. دختر کوچکم آرزو را صدا زدم و گفتم: احمد آقا آمده، بیا برویم او را ببینیم. گفت: کجاست گفتم: بیا آنجا است. با عجله راه افتادم. دخترم هم پشت سرم آمد. از در بیرون رفتم باغ و ساختمان سنگ کاری دیدم ولی به احمد آقا نیفتاد. جلوی ساختمان پردة کرکره ای نصب بود. آن را کنار زدم. چند طبق دیدم که میوه هایی مثل شیشه روی آن چیده شده بود. پرده را رها کردم و دنبال احمد می گشتم. وارد باغی که پر از درخت و سبزه بود شدم. در باغ ساختمان سفید و بزرگی دیدم که پله های پهن و بزرگ سنگی داشت. از بالای پله ها آبی پایین می آمد که مثل مروارید بود. خانمی هم لباس مشکی پوشیده و کنار آب ایستاده بود. با خود گفتم: شاید این خانم اجازه ندهد از آب رد شویم. به دخترم گفتم: یک لحظه صبر کن از این خانم اجازه بگیرم بعداً رد بشویم. اجازه گرفتم و عبور کردیم. آن طرف هم باغ سرسبز و بزرگی بود. احمد را ندیدم. هر چه او را صدا زدم جوابی نشنیدم. در همین لحظه از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه