شناسه: 274739

لحظه و نحوه شهادت

یک بار برای دیدن آقای عظیمی مجاور به ارتفاعات مندلی در سومار رفتم. به آن جا که رسیدم دیدم عملیاتشان تمام شده است و ایشان نیروهایش را ترخیص می کند. دیدم برگة مرخصی خودشان هم توی جیبشان است. از اخلاصی که داشتند گفتند: تا زمانی که همة نیروهایم را ترخیص نکنم، خودم بر نخواهم گشت. شب را در خدمت ایشان بودم. وقتی وارد سنگر آقای عظیمی شدم، بوی عطر خاصی به مشامم رسید. در ضمن چند روز بود که در چهرة ایشان نور خاصی را مشاهده می کردم. موقعی که می خواستم برگردم، تسبیحی را که قبلاً به ایشان داده بودم به من برگرداند و گفتم: دست خودتان باشد گفت: نه این تسبیح مال شما است، دست خودتان باشد. تسبیح را گرفتم و از ایشان خدا حافظی کردم. بعد از گذشت چند روز خبر شهادت ایشان را شنیدم. نحوة شهادتشان را پرسیدم. گفتند: روی ارتفاعات مندلی سنگر حفر می کردند و موقع خوردن ناهار روی سنگر نشسته بودند و غذا می کشیدند که ناگهان خمپاره ای از سمت دشمن می آید و در نزدیک ایشان به زمین اصابت می کند و آقای عظیمی به شدت مجروح می شود. وقتی ایشان را به عقب منتقل می کنند به شهادت می رسند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه