خواب و رویای دیگران در مورد شهید
یک شب خواب دیدم در یک باغ بسیار سر سبز به گونه ای که نور آفتاب دیده نمی شد قدم می زنم. مقداری به جلو رفتم. به محوطة بزرگی رسیدم. دیدم عدة زیادی از رزمندگان آن جا هستند. اسلحه هاشان به دوششان و کلاه هم روی سرشان بود. در این فکر بودم که این ها اینجا چه کار می کنند که ناگهان کسی از پشت سر دستش را روی شانه ام گذاشت. به پشت سرم نگاه کردم، دیدم احمد آقااست. سلام و احوال پرسی کرد و گفت: کجا هستی؟ چرا دیر آمدی؟ پرسیدم این جا کجاست؟ این ها که هستند؟ گفت: این ها شهدا هستند، پرسیدم: کجا می خواهند بروند؟ جواب داد: می خواهند به بهشت بروند. احمد آقا گفت: جه خبر؟ گفتم: جنگ تمام شد و از کارهایی که انجام داده بودیم برایشان گفتم. از دومرتبه پرسید: چرا دیر آمدی؟ هنوز می خواستم برایش توضیح بدهم که ناگهان از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه