عشق شهادت
در یکی از عملیات ها از آقای چراغچی درخواست کردم من را به خط مقدم ببرد. هرچند ایشان مخالف این امر بود ولی با اصرار زیاد من قبول کرد. آقای چراغچی من را به سنگر آقای عظیمی برد. سنگرش کوچک بود به حدی که دو یا سه نفر بیشتر در آن جا نمی شدند داخل سنگر رفتم. وقتی آقای عظیمی من را دید خیلی خوشحال شد. دو نفر دیگر با من بودند که آنها از شدت خستگی در سنگر خوابیدند. آقای عظیمی گفت: حاج آقا می دانم خسته هستید ولی حالا که زحمت کشیدید و آمدید خواهشی از شما داشتم. گفتم: بفرمایید. گفت: دوست ندارم امشب بخوابم. می خواهم مزاحم شما بشوم. حالم طور دیگری است. فقط از شما خواهش می کنم. درباره قبر و معاد و از این مسائل برای من صحبت کنید. پرسید مرگ چیست؟ خارج شدن روح از بدن به چه شکلی است و داخل قبر چه بلایی سر آدم می آید؟ حس کردم تحولی درونی در ایشان پدید آمده است. در اثر توسل به اباعبدالله ـ و حضرت بقیه الله تحولی روحی پیدا کرده بود و درست مثل کنجشکی که در قفس است و تلاش می کند از قفس رهایی یابد و پرواز کند یک حالت اوج گیری و پرواز روحی در ایشان مشاهده کردم. راجع به احوالات قبر و نکیر ومنکر برای ایشان صحبت کردم. آقای عظیمی نشسته بود و گوش می داد و اشک می ریخت. گفت: خدایا بس است دیگر. بیش از این به من مهلت زنده بودن نده. من عاشق دیدن جمال مولایم هستم. ایشان را دلداری دادم. گفت: حاج آقا دیگر روحم نمی تواند قفس تنم را تحمل کند. تا نزدیک سحر با ایشان صحبت می کردم و دلداریشان می دادم. در همین موقع از طریق بیسیم به آقای عظیمی تماس گرفتند و صحبت کردند. وقتی صحبتشان تمام شد دیدم ایشان خیلی بیقراری می کند. دو سه بار با خودش گفت: به عهدی که بسته بودیم وفا نکرد، این رسم مردانگی نیست. موضوع را از ایشان پرسیدم. گفت: پریشب با یکی از دوستهایم قرار گذاشتیم، با هم شهید بشویم ولی الان به من اطلاع دادند ایشان شهید شده است. گفت ایشان به من بی وفایی کرد و به قولی که به من داده بودعمل نکرد و شروع به گریستن کرد. به حدی گریه کرد که از گریه های ایشان روحیه گرفته بودم. آقای عظیمی گفت: اگر در مدت یکی دو روز آینده شهید نشوم، به ایمان و هدف خودم شک می کنم. به ایمان دوستم اعتقاد کامل داشتم و می دانم که خداوند او را به سوی خودش طلبیده است و اگر من به او ملحق نشوم به خودم و به جبهه آمدنم شک می کنم. موقع اذان صبح شده بود، می خواستم وضو بگیرم. آقای عظیمی خیلی مراقب من بود و برای اینکه به من آسیبی نرسد، کتری را آب کرد و آورد و گفت: حاج آقا شما جلوی سنگر وضو بگیرید. خمپاره های زیادی می آمد و ترکش های آن به اطراف پراکنده می شد. ایشان وضو گرفتو بیرون از سنگر شروع کرد به نماز خواندن. نمازش به شدت در من اثر گذاشت در عمرم نماز دو نفر بر من تأثیر گذاشت. یکی نماز ایشان و دیگری نماز شهید نواب صفوی بود. بعد از نماز گفت: مگر من لیاقت شهادت ندارم. چرا خداوند دوستم را پذیرفت ولی من را نپذیرفت. من دیگر تحمل ندارم. ایشان را دلداری دادم و گفتم: این دلیل نمی شود به علت اینکه دوستتان زودتر شهید شده است شما لیاقت شهید شدن را نداشته باشد شهادت نصیب شما هم خواهد شد منتها هر گاه که خداوند صلاح بداند، و شاید منافعی در وجود شما هست که خداوند بعد از بروز یافتن آن می خواهد شهادت را نصیب شما کند. صبح شد. به علت این که برای نیروهای تیپ سخنرانی داشتم آقای چراغچی دنبال من آمد. موقع خداحافظی به من گفت: تو را به جده ات فاطمة زهرا (س) برایم دعا کن تا به دوستم بپیوندم. گفتم چرا دوستت. می خواهم که خداوند شما را به امام حسین(ع) برساند. خداحافظی کردم و رفتم. بعد از گذشت نصف روز یا یک روز آقای چراغچی نزد من آمد و گفت: حاج آقا چیزی می خواهم به شما بگیم. گفتم: چه چیزی؟ گفت: عظیمی از این میهن پرواز کرد. گفتم چطور؟! گفت: شبی که با شما بود برای ایشان خیلی خاطره انگیز بود و همه اش آرزوی شهادت می کرد و به آرزویش رسید.
ثبت دیدگاه