شناسه: 275568

دستگیری از ضعیفان

یک روز استاد کارش یک نفر را فرستاد که چرا امروز محمود به سر کار قالیبافى نیامده است. بعداً من از او علت را پرسیدم. او به من گفت: از چهارراه فرودگاه به فلکه ضد آمده بودم. بعد از این که گشتمان تمام شده بود. دیدم مادر پیرى عصایى در دست گرفته و جلو تاکسى‏ها را مى‏گیرد و تاکسى‏ها رد مى‏شوند. آمدم جلو علت را پرسیدم که چرا سوار تاکسى نمى‏شود. مادر پیر گفت: من این 5 قرانى را که نشان مى‏دهم تاکسى‏ها مرا سوار نمى‏کنند و من 15 قران به یک تاکسى دادم تا او را به مقصد ببرد. و با این کار به آن پیرزن کمک کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه