خبر شهادت
یک روز در خانه بودم که ناگهان متوجه توقف ماشین آقاى پاکدل شدم ایشان پایش شکسته بود وقتى آمد گفت که سید على مجروح شده است گفتم که به شهادت رسیده است به من بگوئید گفت من بیشتر از این خبر ندارم کاملترین خبر رااز آقاى نصیرى که در بسیج هستند بگیریم بدون اجازه همسرم چادرم را بر سر کردم و به دور میدان خلیل آباد به بسیج رفتم زیرا مىدانستم که اگر شوهرم بفهمد به من اجازه نخواهد داد که بروم در آن جا سراغ آقاى نصیرى را گرفتم وقتى ایشان آمد از احوال پرسید على جویا شد گفتم در باغ مشغول کشاورزى است یک نفر را به دنبال شوهرم فرستاد وقتى همسرم آمد ابتدا گفت که سید على زخمى شده اما کم کم چون فردا قرار بود جنازه تشییع شود خبر شهادت را به ما دادند و من و پدرش را سوار بر ماشین کردند و به سپاه بروند درآن جا پس از صبحانه و صحبت ما را به نفر و جنازه بروند زمانى که چشمم به جنازه که بر روى پتویى در گوشهاى از سالن بود، افتاد در آن لحظه خداوند روحیه دیگرى به من عنایت کرد وقتى روى جنازه را باز کردند دیدم پسرم با همان لباس بسیجى و دستش را هم بر روى سینه گذاشته و چشمانش را بسته است گویى که او را بدین ترتیب درست کردهاند و فقط صورتش کبود شده است و چشم راستش هم تیر خورده است.
ثبت دیدگاه