شناسه: 276611

خبر شهادت

یک روز در خانه بودم که ناگهان متوجه توقف ماشین آقاى پاکدل شدم ایشان پایش شکسته بود وقتى آمد گفت که سید على مجروح شده است گفتم که به شهادت رسیده است به من بگوئید گفت من بیشتر از این خبر ندارم کامل‏ترین خبر رااز آقاى نصیرى که در بسیج هستند بگیریم بدون اجازه همسرم چادرم را بر سر کردم و به دور میدان خلیل آباد به بسیج رفتم زیرا مى‏دانستم که اگر شوهرم بفهمد به من اجازه نخواهد داد که بروم در آن جا سراغ آقاى نصیرى را گرفتم وقتى ایشان آمد از احوال پرسید على جویا شد گفتم در باغ مشغول کشاورزى است یک نفر را به دنبال شوهرم فرستاد وقتى همسرم آمد ابتدا گفت که سید على زخمى شده اما کم کم چون فردا قرار بود جنازه تشییع شود خبر شهادت را به ما دادند و من و پدرش را سوار بر ماشین کردند و به سپاه بروند درآن جا پس از صبحانه و صحبت ما را به نفر و جنازه بروند زمانى که چشمم به جنازه که بر روى پتویى در گوشه‏اى از سالن بود، افتاد در آن لحظه خداوند روحیه دیگرى به من عنایت کرد وقتى روى جنازه را باز کردند دیدم پسرم با همان لباس بسیجى و دستش را هم بر روى سینه گذاشته و چشمانش را بسته است گویى که او را بدین ترتیب درست کرده‏اند و فقط صورتش کبود شده است و چشم راستش هم تیر خورده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه