پیش بینی های شهید
به روایت از احمد شیرغلامی : بعد از اینکه شهید علی شیر غلامی را به جبهه اعزام نمودیم، چون پسر عمویم بود و مخارج خانواده مان هم مشترک بود هنگام اعزام به لحاظ تراکم کاری فراموش کردم که پول برای کمک هزینة او بدهم. بعداً که اعزام شد ورفت، دلواپس شدم تا اینکه به سبب مسئولیتی که داشتم یک مبالغی پول به من دادند و گفتند بروید بین رزمندگان بجنوردی در منطقة عملیاتی تقسیم نمائید. بهار سال 61 بود. هنگام عصر به قرارگاهی رفته که خرابه نام داشت و آنجا نیروهای 25 امام (ع) مستقر بودند و رزمندگان بسیجی بجنورد هم در همان یگان سازماندهی شده بودند وقتی به قرارگاه رسیدم. بچه های بجنورد از دیدن من خیلی خوشحال شدند و در یک مکان جمع شدند. من برای آنان صبحت کردم و گفتم مقداری پول آورده ام هرکس لازم دارد بیاید به او مقداری پول بدهم و ضمناً من چند روز دیگر برگردم اگر نامه ای سفارشی دارید در خدمت هستم. در آن روز کسی پول نگرفت ولی دور هم جمع بودیم و یک حلب 17 کیلیویی روغن نباتی گذاشته بودند روی اجاق و با هیزم جوش آوردند. عصر طلایی خوبی بود. بوی ایثار، بوی بریدن از دنیا همه فضا را گرفته بود هنگام نماز مغرب شد. همگی رفتیم نماز جماعت و بعد از نماز چون من مهمان بودم به چادر برادر خانم خودم که فرماندة یکی از گروهان ها بود رفتم و مشغول خوردن شام شدیم. من از ایشان پرسیدم راستی در بین بچه های بجنورد من علی شیر غلامی را ندیدم او گفت علی بی سیم چی گردان خودمان است. گفتم پس من بروم احوال او را بپرسم او گفت حالا باشد صبح می روی. صبح به سراغ او رفتم و بعد از احوالپرسی گفتم علی من برای رزمندگان پول آورده ام تو هم می خواهی او گفت نه من مگر چقدر می خواهم عمر کنم که پول لازم داشته باشم من سه بار همین جمله را گفتم و او هم همین جمله را تکرار کرد و سپس خداحافظی کرد. بعد از چند روز بود که خبر شهادتش به ما رسید و این خاطرة جالبی برای من شد که او از شهادتش اطلاع داشت.
ثبت دیدگاه