خاطره شماره 13 - شهید حسین شوریده
خاطرات همسر شهید: آشنایی من با حسین از زمانی شروع شد که در سفری همراه دانشجویان دانشکدهمان به هندوستان رفتم و بعد از پیروزی انقلاب به عنوان دانشجوی مسلمان در سازمان دانشجویی مطرح بودند. مراسم ازدواج ما در روز عید غدیر انجام شد و خرید ازدواج دو عدد حلقه و مهریه مانند مهریه حضرت زهرا سلاما… علیها بود خصوصیات والای او مهربانی و محبت و حجب و حیای او همگان را به تعجب وا میداشت پس از یک هفته از ازدواج گذشت با هم به لانه جاسوسی آمریکا رفتیم و حسین در واحد اطلاعات لانه جاسوسی مشغول کار شد حسین عزیز مثل این که برای کار و فعالیت ساخته شده بود در هر کجا کار سخت و مشکلی که خدمت به جامعه محسوب میشد حضور داشت در جلسات شورای مرکزی جهاد برنامهریزی سمینارهای جهاد از ساعت ۶ تا ۱۰ شب مشغول کار بود در امور استانها مرتب در مسافرت بود گاهی وقتها میگفت: احساس میکنم که شغلم شوفری و رانندگی است زیرا آنقدر در راهها و جادهها وقت میگذراند که شش ماهه اول ازدواجمان کلاً در مسافرت بود با وجود خستگی شدید و کارهای فوقالعاده که انجام میداد خودش را مدیون انقلاب میدانست و میگفت من دین خود را ادا نکردم در رابطه با امام و انقلاب میگفت خداوند منت بزرگی بما کرده که چنین امامی و رهبری بما عطا کرده و ما لیاقت این امام بزرگوار را نداریم نسبت به دنیا و مال دنیا بسیار بیتوجه بود و در هزینه کردن بیتالمال بسیار سختگیر و دقیق در پوشیدن لباس و تهیه آن مواظب بود که از یک شلوار بیشتر نداشته باشد او در جهادسازندگی مشاغل حساس و مدیریتی داشت مدتی مسئول پشتیبانی جنگ کرمانشاه و مدتی دفتر بررسیهای سیاسی جهاد سازندگی با شهید رجب بیگی به عهده داشت که بعد از شهادت مهدی بدست منافقین ضربه روحی سنگینی به حسین وارد شد به طوری که از آن دفتر بیرون آمد و در سمت قائم مقام امور استانهای جهاد سازندگی مشغول کار شد بعد از تجاوز صدامیان کافر به ایران اسلامی و اشتغال شهر بستان شهید شوریده تصمیم گرفت پس از پایان ترم دانشگاه به جبهه برود یک شب آمد به منزل و شروع به گریه کرد علت را سؤال کردم در جواب گفت جنگ دارد تمام میشود و من هیچکاری برای جبهه انجام ندادم که من به او پیشنهاد دادم اگر میل به جبهه رفتن دارید من موافقم تا این پیشنهاد مرا شنید با خنده استقبال کرد وگاهی هم ما را با شهادت و شهید شدن دوستانشان زمینه ساز و آماده اتفاقاتی میکرد در همین گیرودار خداوند فرزندی به ما عطا کرد که اسم او را علی گذاشتم. که انشاءا… ادامه دهنده راه پدر شهیدش خواهد بود.
حسین تصمیم به رفتن به جبهه گرفت که روز قبل از رفتن به حسین گفتم که اگر به جبهه بروی من چه بکنم با تأسف گفت تو به من قول دادی که موافق رفتنم باشی حالا چی شد؟ غرض که حسین عازم جبهه شد و او را زیر قرآن که مادرش گرفت بود گذشت درست ساعت ۶ بعدازظهر روز پنجشنبه نهم اردیبهشت به سوی جبهه جنگ حرکت نمود و در ۱۴ خردادماه ۱۳۶۱ به شهادت رسید و روز ۱۷ خرداد که مصادف با ایام ولادت امیرالمؤمین علی علیهالسلام به خاک سپرده شد
ثبت دیدگاه