عشق به جهاد
به روایت ازمحمداسماعیل زروندی : به یاد دارم هنگامی که در منطقه بودیم، چند روز ما را به رزم شبانه بردند و چون حسین چشمانش قرمز می شد به او گفتم: شما به خط نرو و همین جا بمان. گفت: مگر من آمده ام که اینجا بمانم. رفتم و به فرمانه اش گفتم اگر می شود ایشان را نبرید گفتند من هم خودم در این فکر بودم. بعد که آمدم او با عصبانیت به من گفت شما به فرمانده ی من چه گفتید؟ گفتم من چیزی نگفتم. گفت می خواهم به خط بروم. ایشان رفت و بعد از مدتی خبر آمد که مجروح شده است. من هم رفتم تا ایشان را ببینم. حسین به آنها گفته بود که اگر پسرعمویم آمد بگوئید حالم خوب است. سپس من به باختران آمدم و به نیشابور تلفن زدم و گفتم: در آن جا چه خبر است؟ گفتند خبری نیست هر چیزی هست آنجاست گفتم اینجا خبر نیست فقط علی محمد زروندی شهید شده است. یکدفعه دیدم پشت نلفن گریه اش گرفت و گفت: حسین شهید شده است. گفتم پس من بیایم. گفتند نه. سپس برگشتم و به خط رفتم و در آنجا متوجه شدم که حسین بر اثر اصابت خمپاره به سینه شربت شهادت را نوشیده است.
ثبت دیدگاه