خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از ناهید زادپور : به یاد می آورم خیلی وقت بود که برادرم محمد را در خواب ندیده بودم ، دیگر یک روز نتوانستم تحمل کنم وبه اتفاق مادرم به مزار ایشان رفتیم.وقتی رسیدیم تا من قبراو را دیدم گریه کنان خودم را برروی سنگش انداختم وگفتم خیلی بی معرفتی داداش محمد ما که روز ها برادری نداریم حداقل شبها ، به خوابمان بیا که ببینیمت ما به همین هم راضی هستیم ،...یک چند ساعتی را به همراه مادرم درآنجا به خواندن فاتحه وقرآن مشغول بودیم که دیگر حرکت کردیم به طرف خانه مان،یک چند روزی از این موضوع می گذشت که یک شب موقعی در خواب بودم .دیدم خانه مان مجلس شادی است وهمه در خانه مان جمع اند (خاله،دایی،عمو،و....)در عالم خودمان بودیم که زنگ درب حیاط به صدا درآمد وقتی رفتم ودرب را باز کردم دیدم برادرم محمد است.متعجب به او گفتم مگر شما شهید نشده اید ؟ ایشان هم با کمال شجاعت گفتند:نه کی گفته من شهید شده ام من که همیشه پیش شما هستم واز همه چیزتان آگاهم وقتی صحبتهایمان تمام شد از اوپذیرایی کردیم در همین عالم خواب بودم که مادرم بیدارم کرد وگفت:چه می گویی در عالم خواب ،بلند شو که نمازت قضا شده،فردایش رفتم پیش یک روحانی وخوابم را تعبیر کردم او گفت:ایشان از یک چیزی خوشحال بوده که در مجلس شادیتان شرکت کرده وحتی شیرینی هم خورده.
ثبت دیدگاه