شناسه: 282469

خبر شهادت

به روایت از ناهید زادپور : به یاد می آورم زمانیکه خبر شهادت برادرم محمد را شنیدم من در حیاط مشغول بازی با دختر دایی ام بودم آن موقع 4 یا5 سال بیشتر نداشتم مادرم خانه نبود. خانم داداشم داشت خوراکی های سفره عصرانه را فراهم می کرد که یک دفعه دیدیم زنگ درب حیاط به صدا درآمد ایشان رفت درب را باز کرد منهم از دور نظاره گر آن بودم که چه کسی است وچه کاری دارد، دیدم مردی است با لباسهای سپاه اول فکر کردم پدرم است، دوان دوان رفتم جلوی درب وقتی آمدم کنار خانم داداشم، دیدم ایشان در حال گریه کردن هستند. گفتم :چی شده چرا گریه می کنی آیا این آقا چیزی بهتان گفته؟ او گفت:نه چیزی نشده مهم نیست هر چه به ایشان گفتم جواب قانع کننده ای به من نداد که دیگر از آخر بعد از ظهر بود که مادرم از بیرون آمد خانم داداشم رفت پیش ایشان وموضوع را برایشان تعریف کرد مادرم با شنیدن این خبر شروع به گریه کرد در این حال که خانم داداشم شروع به نوازش ودلداری مادرم کرد منهم با این کارها وبا آن سن کمی که داشتم احساس کردم که احتمالا این گریه ها در مورد برادرم هست وقتی به مادرم گفتم ایشان موضوع را برایم تعریف کرد،دیگر طبق قرار هایی که آن مرد سپاهی با خانم برادرم گذاشته بود فردایش آنها رفتند معراج البته من را با خودشان نبردند می گفتند. بچه است ودر روحیه اش تاثیر می گذارد هر چه اصرار وگریه کردم هیچ فایده ای نداشت دیگر همینطور در خانه نشستم وبرای برادرم گریه می کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه