تشییع جنازه
به روایت از زهره زادپور : به یاد می آورم روزی که می خواستند برادرم محمد را تشییع کنند من را در خانه جا گذاشته بودند وفراموش کرده بودند با خودشان ببرند، من هم اینقدر گریه می کردم که از شدت صدای گریه من دختر همسایه مان آمد وپرسید که چی شده؟ گفتم: مادر وپدرم از من فراموش کرده اند خودشان رفته اند برای تشییع برادرم. دختر همسایه که سنش هم زیاد بود بهم گفت: می خواهی با هم برویم برای تشیع ؟ من هم چون آن زمان تازه آمده بودیم مشهد وخیا بانها را کاملا بلد نبودم قبول کردم دیگر با هم رفتیم ورسیدیم به فلکه آب من همچنان در حال گریه کردن بودم یک دفعه آقایی که ماشین وانت هم داشت. گفت:چی شده دخترم؟ منهم گفتم: منتظر برادرم هستم او شهید شده. آن مرد گفت: بیا دخترم بالای ماشین من برو تا هر وقت جنازه ها را آوردند آن را بهتر ببینی من رفتم بالای وانت وهمینطور در حال صحبت کردن با دختر همسایه مان بودم که دیدم پیکر شهیدان را آوردند داشتم به جعبه های شهدا نگاه می کردم که ناگهان چشمم به برگه ای افتاد که بر روی آن نوشته بود شهید بزرگوار محمد زاد پور یک دفعه جیغ کشیدم وگریه کنان گفتم:داداش محمد خیلی بی معرفتی باید اینجور می رفتی، همینطور به من قول دادی که درعروسی ات شرکت می کنم من در حال داد زدن بودم که یکدفعه کارهای خدا ماشینی که جعبه های شهدا را حمل می کرد از فلکه دور زد ودقیقا کنار وانت ما توقف کرد منهم فرصت را غنیمت شمردم رفتم کنار جعبه اینقدر دردل وگریه کردم که دیگر از حال رفتم دیگر بنده خدا دختر همسایه مان آبی به سر وصورتم ریخت که دیگر سر حال آمدم، در همین حال وهوا بود که دیدم ماشین خاور شروع به حرکت کرد منهم گریه کنان به برادرم محمد گفتم: خیلی بی معرفتی داری می روی وما رو تنها می گذاری من دیگر با چه کسی صحبت ودرد دل کنم؟ خلاصه ماشین ایشان رفت وطبق وصیتی که کرده بود او را به بهشت رضا بردیم وبه خاک سپردیم.
ثبت دیدگاه