خبر شهادت
به روایت از صغری قادری : شبی که من خبر شهید شدن خواهر زاده ام محمد را شنیدم در منزلمان مهمان داشتیم آخر شب بود ودر حال خوردن شام بودیم منهم با بچه 6 ماهه ای که در بغل داشتم تلویزیون را روشن کردم واخبار را گذاشتم در همین حال وهوا بود که همه داشتیم شام می خوردیم یکدفعه دیدم می خواهند اسامی شهدا را اعلام کنند من وبقیه مهمانه ها سر تا پا گوش بودیم دیگر تا اواسط اخبار هم گوش کردیم اما دیدیم خوشبختانه خبری از اسم ایشان نیست همه خانه مان ساکت بود به یاد می آورم اواخر اسامی بود که ناگهان اعلام کرد شهید محمد زاد پور، همینطور که بچه در بغلم بود آن را پرتاب کردم وجیغ کشیدم محمد جان رفتی، رفتی وراحت شدی همینطور گریه می کردم که یکدفعه از حال رفتم دیگر هیچی نفهمیدم خلاصه با هر زحمتی که بود من را به هوش آوردند بد شانسی تلفن هم نداشتیم که زنگ بزنم به برادرم وبه آنها خبر دهم. دیگر شب شد ورفتیم منزل برادرم که دیدم آنها از ما زودتر خبردار شدند،اتفاقا خواهرم منزل برادرم بودند وهمه در حال گریستن. دیگر فردایش به همراه خواهرم رفتیم معراج برای تحویل جنازه.
ثبت دیدگاه