دستگیری از ضعیفان
به روایت از عذرا نصرالله زاده : پسرم معلم بود. صبح ها خیلی زودتر از شروع کلاس به مدرسه می رفت و شب ها دیر برمی گشت. یک روز از او پرسیدم: " چرا این قدر زود می روی و دیر بر می گردی؟" در جوابم گفت:" یکی از شاگردانم فلج است به او گفته ام در خانه منتظر بماند تا بروم دنبالش غروب ها هم به شاگردان علاقه مند، قرائت نماز را می آموزم و مسائل شرعی را به آنها آموزش می دهم. بعد هم نماز جماعت می خوانیم.
ثبت دیدگاه