احساس مسئولیت
11- به یاد دارم، یک روز همسرم با رنگ پریده و بی حال به منزل آمد. وقتی علت را سئوال کردم در جواب گفت: یک مینی بوس تصادف کرده بود و یکی از مسافرین که دختر بچه ای بیش نبود و کسی را نداشت به خون احتیاج پیدا نمود. من به او خون اهدا نمودم و باعث زندگی دوباره او شدم. چون بی حالی او را دیدم ناراحت شدم و به همسرم گفتم: شما خودت به خون احتیاج داری؟ چرا خون دادی؟ همسرم ناراحت شد و گفت: من با این کارم، زندگی دوباره ای به آن دختر اهدا نمودم.
ثبت دیدگاه