خواب و رویای شهید
به روایت از صغری رهونده : آخرین باری که برادرم محمد نقی می خواست به جبهه برود گفت: خواهر من این دفعه که بروم دیگر بر نمی گردم گفتم : چرا این حرف را می زنی گفت : حتما شهید می شوم گفتم : چرا ، گفت: دیشب خواب دیدم که از آسمان یک اسب سفید می آمد مرا سوار کرد و برد.
ثبت دیدگاه