شناسه: 283002

خاطرات سیاسی 1

به روایت از شهربانو براتی : قبل از انقلاب ما باغی داشتیم که در فاصله دوری از روستا بود . من اطلاعی نداشتم که نایب علی ازسبزوار آمده است دیدم یکی از جاده سراشیب شده است و با عجله پایین می آید نزدیکتر که شد او را شناختم به طرفش دویدم دستش را جلو آورد گفت : ساک را بگیر گفتم : چرا مگر چه شده ؟ گفت : این ساک پر از اعلامیه و عکس امام است من تحت تعقیب هستم . الان به من می رسند اینها را بگیر و پنهان کن . من هم فوری ساک را پنهان کردم و او را هم در میان باغ مخفی کردم . مامورها رسیدند و سوال کردند ندیدی کسی از اینجا بگذرد. گفتم : نه من مشغول کار کردن بودم کسی را ندیدم . آنها رفتند و علی نجات یافت

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه