شناسه: 283003

خاطرات سیاسی 2

به روایت از شهربانو براتی : اوایل انقلاب بود با چند نفر سپاهی آمد به من گفت : گلدسته چه می خواهی این بار که آمدم برایت بیاورم . گفتم : چادر می خواهم تحت تعقیب بود برای اینکه اعلامیه پخش می کرد . وقتی آمد به خانه من گریه کردم و گفتم : شما که گفتی این بار که بیایی برایم چادر می آوری چرا نیاوردی ؟ گفت : موضوعش طولانی است ، برای شما می گویم که چی شده . گفت : من در بین راه بودم که ساواک به من رسید گفتند : منزل نایب علی رمضانیان مقدم کجاست ؟ من هم که از موضوع خبر داشتم گفتم : خیلی مانده به آنجا برسید . راهشان را گرفتند و به دنبال خانه ما آمدند و من از آنجا سر به بیابان گذاشتم . ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که از قلعه سفید به طرف شهر (اسفراین ) رفتم . چند دقیقه ای طول نکشید که دیدم ساواکی ها برگشتند چون فهمیده بودند آن شخص من بودم که آدرس اشتباهی دادم . نزدیک پنج ، شش نفر بودند که دنبال من می گشتند . لب رودخانه راه می رفتند که مرا ببینند من هم میان صخره ها پنهان شدم . آنها چراغ قوه می انداختند ولی مرا نمی دیدند درصورتی که من آنها را می دیدم . معجزه ای آنجا صورت گرفته بود که من آنها را می دیدم ولی آنها مرا نمی دیدند در صورتی که چراغ قوه نورش روی من می افتاد. می دانی چقدر صدمه می دیدم ؟ خلاصه با سختی های فراوان از بین کوهها و بیابان تاریک بدون کوچکترین نوری خودم را به جاده رساندم واز اسفراین ماشین گرفتم و به سبزوار رفتم من هم از خجالت دیگر چیزی بر زبان نیاوردم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه