خواب و رویای دیگران درمورد شهید
به روایت از خاتون صادقی : من اولاد زیادی آوردم اما همگی مردند به غیر از یک دختر که زنده ماند یک روز برای زیارت به مشهد رفتیم و شب در مسافرخانه خوابیده بودیم که خواب دیدم دو نفر وارد اتاق شدند یک نفر عام ویکی یک سید بسیار نورانی و خوش چهره که بعد رو به من کرد و گفت حاج خانم اسم پسرت غلامرضا بگذار گفتم آقا من اولاد ندارم همه مرده اند و الان هم که پیر شده ام و اولاد دار نمی شوم گفت : الان تو دارای اولاد پسر هستی که در آینده خادم خانه خدا خواهد شد و دین اسلام را یاری خواهد کرد از خواب بیدار شدم و خوابم را برای شوهرم تعریف کردم مدتی گذشت کم کم متوجه شدم باردار هستم و بعد از گذشت مدتی غلامرضا بدنیا آمد و طبق گفته آن سید اسمش را غلامرضا نهادم بزرگ شد و به قم رفت و درس طلبگی خواند و روحانی شد وقتی برای دفعه دوم و سوم راهی جبهه شد و من از آن خواب یادم آمد که او یاری کننده دین اسلام خواهد بود .
ثبت دیدگاه