شناسه: 284732

عشق به جهاد 3

ه یاددارم سال 59 به اتفاق برادر علی اکبر رباط سرپوش تصمیم گرفتیم که دبیرستان را رها کنیم و به جبهه برویم مقدمات فراهم شد ولی وقتی والدین بنده متوجه شدند راضی نشدند و گفتند : شما کم سن و سال هستی و کاری فعلاً از تو ساخته نیست و خلاصه مانع من شدند که بنده و برادر عزیز رباط سرپوش بسیار ناراحت شدیم که با چنین بن بستی روبرو شده ایم . ایشان با همان لحن خاص خود که همیشه در سختی ها با شوخی و بیانی طنز آمیز مشکلات را آسان می کرد به بنده گفت : غصه نخور. انشاءا… بزرگ که شدی به اتفاق آقا مصطفی به جبهه خواهی رفت -مصطفی برادر کوچک ایشان بودکه آن زمان حدود چهار پنج سال سن داشت و اغلب با حرکات بچه گانه وشادی آفرین خود بنده و این عزیز را سرگرم می کرد -برادر رباط سرپوش با لحنی بسیار محبت آمیز و منطقی مرا قانع کرد که اگر بدون اجازه پدرت و مادرت بیایی کارخوبی نیست و نهایتاً بنده راضی به ماندن شدم که البته بعد از 48 ساعت که از اعزام برادر علی اکبر رباط سرپوش گذشت تازه به خود آمدم ومتوجه شدم که گرمی کلام ومنطق ایشان بودکه آن آرامش را به من داد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه