خاطره شماره 38 - شهید علی اکبر رباط سرپوشی
مادرشهيد: وقتي فرزندم علي اكبر مي خواست به جبهه برود، به من گفت : اين اسفندي كه پشت سر من دود مي دهي، براي اين است كه من سالم بيايم ، يا شهيد شوم؟ بعد از من تقاضا نمود ، كه برايش دعا كنم تا شهيد شود.
علي اكبر به من گفت : مردم به شما مي گويند، كه بچه ات بزرگ شده ،برايش زن بگير.شما هم به روستاي دولت آباد , (منزل پدر همسرش) برويد ، آنها يك دختر دارند ، برو و به آنها بگو كه پسرم پاسدار است و به جبهه مي رود و ممكن است كه اسير مجروح و يا شهيد شود . فردا به همراه پدرش به روستا رفتيم وديديم كه دختري دارند بسيار با حجاب و خودشان هم مذهبي هستند و برادر دختر هم ، روحاني است و مورد پسند ما قرار گرفتند و همان جا براي عروسي صحبت نموديم و 30 هزار تومان مهريه و مبلغ 15 هزار تومان، قباله قرار داديم و بعد حدود صد نفر ميهمان براي عروسي دعوت كرديم ويك مراسم جشن بسيار ساده اي برايشان تدارک ديديم. موقع سياهه نمودن جهاز دختر ، برادر دختر مي نوشت و علي اكبر قيمت ها را مي گرفت، به طوري كه ميهمانان خنديدند و از اين مهر ومحبت بين خانواده متعجب شدند و باهمين وضع ، همسرش را به خانه آورديم .
اولين مرتبه اي كه فرزندم به جبهه رفت ، فرزندي به دنيا آوردم ، وقتي علي اكبر مي خواست از جبهه برگردد ، خجالت مي كشيدم ، ولي وقتي ايشان از جبهه برگشت و وارد خانه شد ، مرا بوسيد وگفت : آفرين بر شما مادر قهرمان ، كه براي مملكت فرزند مي آوري و بايستي اين گونه باشد .
بعد از شهادت همسرم ، يك شب خواهرم در خواب مي بيند، كه روز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) است و زنها همه با نقاب عزاداري مي كنند ، كه يك دفعه در همان عالم خواب مي بيند ، كه همسرم من هم آنجا است . بعد از اينكه كمي با خواهرم صحبت مي كند، به ايشان مي گويد : مي داني سيد احمد هم شهيد مي شود ؟ (سيد احمد ، شوهر همين خواهرم است كه اين خواب را ديده بود). بعد از چند روزي كه خواهرم اين خواب را ديد، شوهرش به شهادت رسيد و ما با اين خواب ها متوجه شديم ، كه شهدا واقعاً زنده هستند و هميشه ناظر بر اعمال و كردار ما مي باشند .
ثبت دیدگاه