خاطره شماره 45 - شهید علی اکبر رباط سرپوشی
برادرشهيد: بچه خواهرم بعد از شهادت برادرم و قبل از شهادت پدرش ( شهيد حسيني )، حدود سه چهار ساله بود، كه يك شب بر اثر خوابي كه ديده بود، هراسان بيدار شد و به اطراف خود حركت مي كرد و حتي درب كمد را باز كرده و آن جا را جستجو مي كرد. مادرش از او مي پرسد : چه شده مادرجان و چرا هراساني؟ آن بچه به خواهرم مي گويد: مادر، دايي اكبر رفت، دايي اكبر رفت، همان موقع همسر خواهرم (شهيد حسيني) از بيرون مي آيد كه بچه اش به او مي گويد: پدر، چرا تو دايي اكبر را تنها گذاشتي؟ چرا با او نرفتي؟ من ديدم كه دايي اكبرم با يك قافله مي رود، ولي تو نرفتي. به دايي اكبرم گفتم: چرا پدرم را با خودت نمي بري؟ پدرم را هم با خودت ببر، چرا تنها مي روي؟ چرا پدرم را تنها مي گذاري؟ بعد دايي گفت: من مي روم، ولي الان پدرت با من نمي آيد، بعداً به ما مي پيوندند و پيش ما مي آيد.
ثبت دیدگاه