خواب و رویای دیگران در مورد شهید 2
به روایت از معصومه دهقان : بعد از شهادت برادرم حسن دهقان من خیلی ناراحت بودم و گریه می کردم تا اینکه یک شب خواب دیده که ایشان آمدند کنارم و گفتند خواهرم معصومه چرا اینقدر گریه می کنی درست است که من شهید شده ام ولی شهداء همیشه زنده اند. گفتم: اگر تو زنده ای پس چرا کنار ما نیستی؟ گفت: خواهر من شهیدم و رفته ام نزد خداوند اما همیشه ناظر بر اعمال شما هستم و جایم خوب است. بیا یک جایی ببرمت گه دیگر هیچ وقت گریه نکنی. بعد دستم را گرفت و با خود به جایی برد که پر بود از شهداء که در بین این شهداء شهید آیت ا... دستغیب بود. شهید دستغیب داشت دعایی را می خواند حالا نمی دانم دعای کمیل بود یا دعای دیگری.محوطه بزرگی بود که همه شهداء دورش حلقه زده بودند و گوش فرا می دادند. بعد برادرم مرا پیش آقای دستغیب برد و گفت حاج آقا خواهرم خیلی گریه می کند هر چه به او گفتم که من زنده هستم ایشان باور نمی کند یک دستی روی سر این بکشد تا اینکه دیگر اشکش خشک بشود و دیگر گریه نکند, همین که حاج آقا دست روی سرم کشید از خواب بیدار شدم و از آن به بعد دیگر گریه نکردم.
ثبت دیدگاه