بدون عنوان
دوستش ، برادر ميرزايي گفت: در آن شب در سنگر نشسته و در روشنايي نور چراغ قوه مشغول خواندن دعا بوديم که غذاي مختصري – که عبارت بود از هويج و سيب زميني آوردند. شهيد خائف آن را تقسيم کرد و براي هر کدام از ما اندکي غذا ريخت، ولي غذاي خودش را هم پيش من گذاشت و گفت: من نمي خواهم غذا بخورم. علت را که پرسيدم گفت: من تنها امشب اينجا هستم و مطمئنم فردا شهيد مي شوم. قبلا از خداوند چند چيز خواسته ام.
اول اينکه مرا با شکم گرسنه شهيد کند. دوم اينکه تنها با اصابت يک گلوله به شهادت برسم و سوم اينکه پيکرم در آفتاب بماند که کبود شود و اکنون دوست دارم که خواسته هاي من اجابت گرد. همين طور هم شد در شب عمليات از هم ديگر جدا شديم و تا بامداد يکديگر را پيدا نکرديم، شلوغ بود و هر کس گرفتار و مواظب وضعيت و وظيفه خودش بود. بامدادان وقتي شهيد بزرگوار سردار رجبعلي آهني به جستجوي او رفت، او را در حال گذراندن آخرين لحظات ديده بود و پيکرش نيز به دليل شلوغي خط، نه روز در آفتاب داغ خوزستان ماند.
ثبت دیدگاه