شناسه: 287097

بدون عنوان

چهارم فروردين سال 1360به خط شديم تا به طرف پادگان عين خوش برويم. نيروهاي عراقي از عبور ما در جاده مطلع شده بودند، چون فاصله ما با آنها به كمتر از سيصد متر مي رسيد. دشمن از پشت خاكريز با كاليبر 50 بچه ها را به رگبار مي گرفت. در همان لحظات اول گلوله اي به دست آقاي آهني خورد. چون به شدت خونريزي داشت، با اصرار به عقب منتقلش كردند. از آن به بعد گردان بوسيله من و آقاي خائف هدايت مي شد. آنقدر آتش دشمن شديد بود كه تنها با سينه خيز پيشروي مي كرديم. بعد از رسيدن به خاكريز، عده اي از بچه ها را به داخل كانالي كنار پل فرستاديم. در همين حين گلوله اي به پاي چپم اصابت كرد و من هم از حركت ايستادم. آقاي خائف با نگراني به طرفم آمد. هر چه گفتم شما برو، او راضي نشد و گفت: تا شما را به پشت مخور نبرم، بر نمي گردم. با همان بدن تحيف مرا پشتش گذاشت و به عقب منتقل كرد. لحظه اي كه سوار آمبولانس مي شدم، آخرين لحظه ديدارمان بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه