تواضع و فروتني
راوی محمد جواد مهدیان پور : من به عنوان فرمانده گردان مسئول محور تیپ امام رضا علیه السلام انجام وظیفه می کردم. در منطقه ای که گردان ما مستقر بود، وضعیت سنگر ما برای پرسنل و بسیجی های عزیزی که در منطقه داشتیم، خیلی خوب نبود. من با شهید خادم الشریعه با بی سیم تماس گرفتم و گفتم: ما یک مقداری مشکل داریم. به اصطلاح وسایل سنگرسازی می خواهیم. چون وضع ما خوب نیست. شهید گفت: باشد من ترتیب کار را می دهم. باز من مجدداً تماس گرفتم خاطرم نیست زمانش را . به هر حال شب شد و ما هیچ اقدامی نکردیم. ما مشکل داریم و یک مقداری حالا خوب همان به اصطلاح دعواهای بین فرمانده و فرمانبری که در تأمین تدارکات هست . به خادم الشریعه گفتیم: لطف کنید این را برسانید که ما واقعاً مشکل داریم. خط اینطوری است. ایشان گفت: خیلی خوب. خاطر جمع باشید من حتماُ می رسانم . در عین حالی که من می دانستم این خودش تحت فشار است و مشکل دارد و اینطور نیست که آنجا امکانات باشد، با این وجود ایشان نیاورد و یا نفرستد. از آنجایی که ایشان خیلی به من محبت و علاقة خاصی داشت و همیشه به من لطف داشت ، چون تماس گرفته بودم، گفتم که اینطوری، ایشان هم گفت: من ترتیبش را می دهم و می دانم که در آن، محل و مقر گونی و تراورز در آن زمان نبود و الا قبل از ظهر یا بعد از ظهر برای ما می آورد. ساعت حدود 11 شب بود، دیدم که صدای ماشین می آید . معمولاُ آنجا هم در منطقة ما آمدن ماشین خیلی سخت بود، چون به هیچ عنوان نمی شد با چراغ روشن بیاید و موضع ما یک طوری بود که در هر حال یک مقداری نسبت به دشمن جلوتر رفته بودیم. یک فاصله ای بین ما بود، بعد از یک طرف هم زیر آتش بودیم. خیلی منطقة حساسی بود، همان حدود 11 شب بود دیدم صدای ماشینهای بزرگ می آید . از سنگر بیرون آمدم، گفتم: ببینم این وقت شب چه ماشینی است دارد می آید و چرا این وقت شب می آید بعد که می آمدم ، دیدم ماشین را نگه داشت و شهید خادم الشریعه خودش جلوی ماشین و راننده هم پشت فرمان نشسته بود. حال و احوال کردیم و گفتم: چرا این وقت شب اینجا چه می کنید؟ برای چه آمدید؟ مگر مطلبی یا مسئله ای است؟ گفتند برایتان تراورز آوردم. گفتم:خیلی خوب حالا که دیر وقت است بگذارید، صبح خالی کنیم. گفت:نه ، الان خالی کنیم تا ماشین برگردد. گفتم:باشه من صدا می زنم چند نفر از بچه ها بیایند کمک کنیم و خالی کنیم. گفت: نه، کسی را صدا نزن. بچه ها خسته هستند بالاخره از صبح زیر آتش بوده اند و به هر حال آن هم که نگهبان است، خوابیده و 2 ساعت دیگه می خواهم بلند شود نگهبانی بدهد شما کسی را صدا نزن. من تا به خودم جنبیدم دیدم خودش رفته بالای ماشین و تراورز ها را خالی می کند.
ثبت دیدگاه