شجاعت و شهامت
به روایت از سیدهاشم موسوی : «نزدیک عصر من و شهید محمّدرضا حمّامی داشتیم می رفتیم تا مجدّداً خط را چک کنیم . دیده بان دشمن خیلی اذیّت می کرد . این برادرمان - شهید حمّامی - که از طرح و عملیّات تیپ یود ، گفت : من می روم گوش این دیده بان را می گیرم و می آورمش - پسر خیلی شجاعی بود . مدّتی هم مسئولیّت حفاظت از بیت امام را داشت و در اواخر محافظ حاج احمد آقا بود و در منزل حضرت امام رفت و آمد داشت - گفتیم ، بسیار خوب و خلاصه بعد از مقداری اصرار و با کسب تکلیف از فرماندهی تیپ جوادالائمّه ، ایشان تا نزدیکی های سنگر دیده بانی رفت که یک نفر بلند شد خودش را تسلیم کند . او روی زانو نشست و گفت : بارک الله ، بیا . علامت داد که عراقی بیاید و آن عراقی هم بلند شد و آمد امّا بعد از سمت راست ،برادر حمّامی به رگبار بسته شد . حدود 15 - 10 تیر به شکم و قسمت های دیگر بدنش خورد . نیروهای دشمن خیلی از جنازة او وحشت کرده بودند . سه نگهبان برای این جنازه گذاشته بودند . بعد بچّه ها آمدند طناب به کمرشان بستند و یک طناب هم دستشان گرفتند و پائین رفتند و جنازة او را بوسیلة طناب از زیر آتش عقب کشیدند .»
ثبت دیدگاه