شناسه: 288039

عشق به جهاد

به روایت از محمد یزدی : با شهید حمامی رفت و آمد خانوادگی داشتیم. همسر ایشان باردار بود و چون دکتر اعلام کرده بود که بچه در چه تاریخی ممکن است به دنیا آید، محمدرضا چند روز قبل از شروع عملیات والفجر مقدماتی با یک تویوتا لنگروز از جبهه به مشهد آمد تا هم یکسری کارهایی که به او واگذار شده بود را انجام دهد و هم هنگام تولد فرزندش حضور داشته باشد. همسر ایشان در بیمارستان بستری بود. بچه زودتر از آن تاریخی که دکتر اعلام کرده بود به دنیا آمد. هنگامی که محمدرضا را دیدم، گفت من کارهایم را انجام داده ام و هرچه سریعتر باید برگردم گفتم خدا به شما یک دختر داده، نمی خواهی بروی او و مادرش را ببینی؟ گفت: نه. من در این لحظه نمی توانم چنین کاری را انجام دهم. گفتم خوب علتش چیست؟ باید بگویی برای چه نمی خواهی آنها را ببینی؟ گفت: اگر من بروم و دختر و همسرم را ببینم ممکن است همین ملاقات با آنها مرا گرفتار کند و موفق نشوم به جبهه برگردم و از عملیات و هدف اصلی خود دست بکشم ان شاءالله می روم، عملیات که انجام شد باز در فرصتی مناسب می آیم و آنها را می بینم. هر چه به محمدرضا اصرار کردم که این کار درست نیست، الان که هیچ کاری نداری، نیم ساعت وقت گذاشتن برای دیدن دختر و همسرت که زمان زیادی نیست، بعد می روی. هیچ فایده ای نداشت. او به خاطر حساسیت عملیات، با هواپیما برگشت و در همان عملیات به شهادت رسید و هرگز فرزند خود را ندید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه