شناسه: 288055

لحظه و نحوه شهادت

به روایت از محمد میررفیعی : یکی از همرزمان پسرم برایم تعریف می کرد روز شهادتش محمدرضا، به من گفت: مجید بلند شو برویم جلو بچه ها در وضعیت بدی قرار دارند گفتم بشین صبحانه ات را بخور بعد می رویم.محمدرضا گفت:نه یک دقیقه هم،یک دقیقه است نباید معطل کنیم سپس به تنهایی جلو رفت ساعتی بعد از پشت خاکریز با دوربین که نگاه می کردم محمدرضا را دیدم که دو اسیر عراقی با خود به سمت خاکریز خودی می آورد ولی ناگهان بر زمین افتاد .دوباره بلند شدولی هنوز چند قدمی نرفته بود که دوباره بر زمین افتادودیگر بلند نشد .اسیرهایش نیز فرار کردند فهمیدم که به شهادت رسیده است با یکی دو تا از بچه ها سریع رفتیم تا جنازه اش را به عقب برگردانیم متوجه شدم که هر چه تیر در خشابش بود خالی کرده است واسرارا نیز با اسلحه بدون فشنگ می آورده است که متأسفانه نیروهای رژیم بعث او را از پشت زده و با لاخره او را به آرزوی دیرینه اش رساندند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه