خبر شهادت
به روایت از محمد میررفیعی : یکروز صبح زود دائی وبرادر و پدر خانم محمد رضا به منزل ما آمدند هرگز سابقه نداشت که آنها این موقع روز به خانه ما بیایند گفتم اتقاقی افتاده است ؟پدر خانم محمد رضا گفت نه صبح به حرم رفته بودیم با خودمان گفتیم بعد از زیارت احوالی از شما بپرسیم .همسرم در حیاط مشغول کاشتن نهال بوداز وقتی شنیده بودیم که محمد رضا در راه است و می خواهد به مشهد بیاید در پوست خود نمی گنجیدیم برادر خانم پسرم از من پرسید آقا رضا با شما تماس نگرفته است گفتم اتفاقاً چند روز قبل با پدرش تماس گرفته و گفته است قصد دارد چند روزی را به مر خصی بیاید عروسم گفت مادر جان می خواهی تماس بگیریم ببینم رضا کجاست گفتم بیا برویم تلفن بزنیم وقتی با جماران تماس گرفتیم به من گفتند آقا رضا در راه است -همسر محمد رضا از قبل با جماران هماهنگ کرده بود و آنجا سپرده بود اگر مادر محمد رضا تماس گرفت به او بگویید پسرش در راه است و من از این موضوع بی اطلاع بودم -فردای آن روز از جماران با منزل ما تماس گرفتند همسرم گوشی را بر داشت از او سوًال کردند که محمد رضا به مشهد رسیده است یا نه ؟ همسرم گفت نه ،سپس آنها گفته بودند امشب یا فردا پسرتان می آید همسرم که از این موضوع خوشحال شده بود تصمیم گرفت این خبر را به برادرش نیز بدهد .همه اقوام و پسر عموهای پسرم از شهادت او خبر داشتند فقط من و پدرش بی اطلاع بودیم ظهر که همسرم به خانه آمد گفت صبح که به دیدن برادرم رفتم حالش خیلی بد بود رنگ صورتش کبود شده بود گفتم برادر اتفاقی افتاده است ؟گفت شما از محمد رضا خبری نداری ؟من هم گفته بودم نه ولی در دلم شک کردم به همین خاطر به سپاه رفتم آنجا به من گفتند تا عصر به شما خبر می دهیم .تا این حرفها را از زبان همسرم شنیدم من نگران شدم.ظهر شد بچه خواهر شوهرم به منزل ما آمد گفت :آمدم احوالپرسی .گفتم چه شده است گفت هیچی امدم از رضا خبر بگیرم.او می خوست بیداند من از شهادت پسرم خبر دارم یا نه .خیلی نگران شده بودم.گفتم شما از پسرم خبر دارید؟ گفت نه وسریع از خانه خارج شدم وپیش همسر پیسرم امدم و گفتم منصوره به امام رضا قسم می دهم اگر اتفاقی افتاده است به من بگو گفت نه اتفاقی نیافتاده است .گفتتم هر چه شده است به من بگو گفت مادر محمد رضا مجروح شده است ودر بیمارستان بستری است فردا به ملاقاتش می روم . عصر جوان سیدی به منزل ما آمد.از طرف سپاه بود. به من گفت که با همسر آقای حمامی کار دارمگفتم تورا به خدا اگر اتفاقی افتاده است به من بگو گفت نه اتفاقی نیافتاده است فقط چند کلام صحبت با ایشان دارم خلاصه عروسم چند لحظه ای با این مرد صحبت کرد و سپس وارد خانه شد گفتم منصوره چه شده به من بگو گفت چیزی نشده فقط درباره مجروحیت رضا با من صحبت کرد .صریح به کوچه دویدم وخودم را به ان جوان رساندم گفتم چرا به من نمی گویی چه شده تورو به جدت قسم اگر شهید شده است به من بگو گفت نه مادر جان هیچ اتفاقی نیافتاده است وسپس رفت. با اینکه هنوز کسی چیزی از شهادت پسرم نگفته بود ولی دیگر مطمئن شدم که او شهید شده است. ظهر برادرم به منزل ما امد وگفت خواهر آلبوم عکس محمد رضا را بیاور یکی از دوستانش شهید شده است می خواهم عکس او را بردارم .گفتم:برادر فهمیدی چی شده است گفت نه گفتم پسرم شهید شده وشروع به گریه کردم برادرم گفت چه کسی چنین حرفی را به تو زده کی گفته محمد رضا شهید شده ؟در این لحظه نیز برادرم به گریه افتاد دیگر مطمئن شده بود م پسرم به شهادت رسیده است.
ثبت دیدگاه