بدون عنوان
محمد رضا حشمتی یادم است بعد ارظهری ساعتهای 5/4 یا 5 قرار بود آقای حشمتی با نیروهایش عازم قله ای که شب قبل نیروهای زیادی در آنجا از دست داده بودیم شود. من هم راه افتادم تا همراه آقای حشمتی عازم منطقه شوم ایشان به من گفت : نه ، تو مسئول تدارکات هستی ، حق نداری بیایی باید اینجا بمانی چون ممکن است هرلحظه به وجود شما نیاز باشد وسپس رفتند حدود ساعتهای 8 ، 5/8 بود که ماشین برای برداشتن مهمات به مقر آمد . من هم مقداری مواد غذایی برداشتم و با ماشین به محل مورد نظر آمدم . از بس که به آقای حشمتی علاقه داشتم دوست داشتم تا زودتر ایشان را ببینم اگر یک روز محمد رضا را نمی دیدم فکر می کردم چیزی را گم کرده ام . سراغ محمد رضا را گرفتم گفتند در عملیات است بروجلو . خلاصه هرچه گشتم نتوانستم ایشان را پیدا کنم حدود ساعتهای 1 بود که خبر آوردند قله را بچه های ایرانی پس گرفتند .و خوشحال شدم حدود ساعتهای 3 بود که خوابیدم نزدیکیهای صبح با تکانهایی که به من داده می شد بیداز شدم وقتی نگاه کردم محمد رضا حشمتی را دیدم که به پشت من می زند تا متوجه شد بیدار شدم گفت : بلند شو از خواب گفتم : آقای حشمتی گفت : بخواب روی زمین سینه خیز برو بعد گفت : مگر من به شما نگفتم نیازی نیست شما به جلو بیایید چرا همانجا نماندی ؟ گفتم : وقتی ماشین مهمات آمد من هم موادغذایی با خود آوردم . دوباره گفت : سریع سینه خیز برو . اصلاً توقع نداشتم که محمد رضا به من بگوید سینه خیز برو واصطلا حاً تنبیهم کند ولی چون نظام بود و در نظام باید از مافوق اطاعت کرد چاره ای نداشتم ازدستورش اطاعت کنم . کمی که سینه خیز رفتم گفت : بلند شو جلو آمد در حالی که می خندید مرا بوسید و گفت : پاشو برویم صبحانه بخوریم دوباره گفت : چرا آمدی ؟ ومن دوباره برایش توضیح دادم بعد گفت : خوب کاری انجام دادی . برای این تنبیهت کردم تا ببینم چقدر جرات داری و به حرف من نیز توجه می کنی یا نه ؟ خلاصه خوشحال از موفقیت عملیات دیشب به یکدیگر برای صبحانه خوردن رفتیم .
ثبت دیدگاه