عشق شهادت
یکبار که همسرم مجروح شده بودبرای مدتی درخانه بستری شدتا حالش بهتر شود.یادم است مرتب گریه می کرد یک روزگفت:دعاکن حالم بهترشودتابه جبهه بروم وشهیدشوم.من که اینقدرزحمت کشیدم وچهارسال درجبهه بودم حیف است که درخانه بمیرم.دوست دارم که درمیدان نبردشهیدشوم.گفتم: محمدحسین چگونه دلت می آید این حرفهارابزنی؟گفت:بدکه نمی گویم دوست دارم اگر قراراست بمیرم ،درجبهه شهید شوم،دلم نمی خواهددرخانه ازدنیابروم.
ثبت دیدگاه