عشق به جهاد
به روایت از سید جلال حسینی : سید هاشم کلاس اول دبیرستان بود یک روز گفت: می خواهم به جبهه بروم. من گفتم: سن تو کم است درست را بخوان بعد از آنکه دیپلم گرفتی برو. مادرش به او گفت: من به تو پول می دهم تا جهت کمک به جبهه بدهی. گفت: کمک کردن خوب است اما جبهه را باید مردم نگهداری کنند. من گفتم: از دست تو یک نفر که کاری ساخته نیست. گفت: اگر از هر خانه ای یک نفر بیرون بیاید یک گروه بزرگی تشکیل می شود (اندک اندک جمع شود وانگهی دریا شود) به هر حال ما مانع رفتنش شدیم تا اینکه خبر شهادت سید خلیل را آوردند. پس از آن او به خانه آمد و گفت: می خواهم به جبهه بروم که ما مانع رفتن او نشدیم و به او گفتم: مانعی ندارد. در آن هنگام از جیبش عکسهای خودش را بیرون آورد و گفت: شما خبر نداشتید من جهت رفتن به جبهه عکس هم گرفته ام و با خوشحالی زیاد عازم جبهه شد.
ثبت دیدگاه